قهرمان ميرزا عين السلطنه
1665
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
اين سورچى را كتك زد . او هم شلاق به اسبها كشيده نمىدانم چه شد كه تند رفتند . من پياده شده بودم ، در اين آفتاب گرما مدتى پياده رفتم تا سورچى مطمئن شده كه آن ديگرى خيلى عقب مانده ايستاد . من خسته و عرق كرده رسيدم . نصيب اين سورچى زنجانى امروز تمام فحش بود و كتك . خسروجرد باز اسبها قدم به قدم وامىزدند ، تا نزديك ميل خسروجرد رسيديم . اين منار را در مطلع الشمس نوشته از باقيماندههاى شهر بيهق است . ارتفاع منار را بيست و نه ذرع معلوم نموده و سكوى آن پنج « مطر » ارتفاع دارد . تا نصف منار كه روشنائى داشت با تقى بالا رفتم . از آن به بعد تاريك بود . چراغى هم نداشتم ، هوا هم گرم بود . از دوندگى دنبال دليجان خسته شده بودم . به همان نصف قناعت كرده پائين آمديم . خيلى باشكوه و با تماشاست . سبزوار هوا گرم شد . شش ساعت به غروب مانده وارد دروازهء شهر سبزوار شديم . درست پنج ساعت آن چهار فرسنگ را آمديم ( آفرين بر اين چاپارى ) . نيمساعت هم كشيد كه از بازار شهر و كوچه رد شده از دروازهء نيشابور خارج شده در سر مقبرهء مرحوم حاجى ملا هادى سبزوارى رحمة الله عليه پياده [ شديم ] و منزل كرديم . ناهارى خورده استراحت كرديم . امروز در ظرف ده دقيقه اسبابهاى دليجان به اطاق آورده شده زيرا وقت ورود گداى زياد خارج مقبره ايستاده بود . بمحض اشاره مثل آنكه جائى را غارت كنند ريخته اسبابها را بيرون آورده و سر مقبره آوردند . حسين آدم متولى نايب ناظر شده ، رسول نام فقير نوكر مخصوص و راهنماى شخصى شد . « جرنبه جرنبه » پارهپاره با يك شولاى ولدالزنا دنبال من افتاده بود . هروقت به عقب نگاه مىكردم از خنده رودهبر مىشدم . با اين طمطراق بهسمت شهر و حمام مىرفتم . در سر صفه نشستم . رسول خان هم پلهء پائين نشست . تقى از اين همقطار جديد خود در حيرت بود . حمام كثيفى بود . بقدرى هم قال مىكردند كه از حمام زنانه بدتر . مدرسهء حاجى ملا هادى زود بيرون آمدم بهسمت مدرسهء سركار حاجى مرحوم رفتم . سه چهار نفر طلبه دم در نشسته بودند . مهرى گرفته روى چمن نماز كردم . مسجد فرش نداشت . مدرسه هم